به خونه من خوش آمدید. از سال 60 به بعد یعنی از اول دبستان اینجا بوده ام ، در یزد. البته ولایتم اینجا نیست ( بماند برای بعد ) ؛ ولی شهری است تمیز با آفتاب درخشان که آدم یاد میگیرد در زیر روشنایی راه برود و نه در تاریکی. شهر قشنگی است ، برای آنانکه به مناطق کویری نیامده اند. و مهمترین خصلت آن این است که بسیار تمیز است. تقریبا زاغه نشین به آن معنای شهرهای دیگر ندارد و جز من که 34 سال سن دارم و بیکارم ، آدم بیکار بالای 30 سال در این شهر نمی توانید بیابید. مردمان مصالحه جو و میانه رو ای دارد. افراط کار نیستند و بخصوص در عقاید سیاسی به هیچ وجه به عنوان مدعی صحبت نمی کنند. مشربشان بد نیست و بسیار صبور هستند. برای تفریح و گردشگری ونیز برای دوران بازنشستگی ، بهترین شهر دنیاست. و نیز برای آنها که بخواهند یک کار به خصوص را تا آخر عمر انجام دهند و خرده خرده و با پول وام در زندگی پیشرفت کنند. جز طبقه سرمایه دار و کاسبان بزرگ ، بقیه مردم تقریبا همین شکلی توانسته اند اکثرا صاحب خانه شوند و اوضاع متوسطی را ادامه دهند. قانع بودن مهمترین خصلت این مردم است که آنهم بر می گردد به زندگی در کویر و مضیق آب ( ارثیه دوران کشاورزی) . اخیرا دارد اجاره نشینی و آپارتمان نشینی و ترافیک هم اضافه میشود ، که نشان از تغیرات بزرگی است ( منتها در آینده). شاید از حیث اقتصادی شباهت زیادی باشد بین مردم یزد و ترکها. مقتصد هستند و برخلاف میانه روی در امور اخلاقی و سیاسی ، در اقتصاد به نظر من شبیه تبریزی ها هستند. و من بدین لحاظ با کار کردن در یزد بطور جدی مشکل دارم. ولی یزد واقعا شهر زیبایی است. با همین مردمانش و بناهای تاریخی و محله های و معماری سنتی اش. و آتشکده ها و دخمه اش و ...
( اگر قصد کردید به یزد بیایید من حاضرم بعنوان راهنمای گردشگری همراهتان شوم.)
برعکس تهران که جای پیشرفت است و بریز و بپاش ، در یزد از آن بریز و بپاش که در تهران است خبری نیست. می خواهی در جایی آرام زندگی کنی به یزد بیا و اگر میخواهی به انواع لحاظ ( مالی ، هنری و .. ) پیشرفت کنی ، برو به تهران. تهران جای جوان تر هاست. جوانهایی که میخواهند پیشرفت کنند. منتها یک عیبی دارد و آن این است که نمیدانی در آنجا چطور روزت شب میشود. کار فراوان است و اگر اینجا کار نشد ، جای دیگر است(بر عکس یزد). ولی وقتی شروع به کار میکنی و تا بیایی به محل کارت برسی و باز بخواهی به خانه برگردی شب شده است و زمانی برای تفکر و نگاه به آنچه انجام میدهی نمی ماند.
من هم مانده ام در اینکه آخرش بناست کجا زندگی کنم و اساسا چه کاری انتخاب کنم. میگویند یک کار را بگیر و تا آخرش برو. ولی من در همین مانده ام. در همین انتخاب.
چرا نمیتوانم انتخاب کنم؟ اساسا نمیتوانم انتخاب کنم یا نمی خواهم انتخاب کنم؟ کسی میتواند مرا راهنمایی کند؟