خواستم اسم وبلاگم را بگذارم " یاوه های یک پیامبر دیوانه"
خودم هم راضی بودم.
ولی فکرش را که کردم ، دیدم اگر کسی به من بگوید دزد ، آنوقت بدجوری ناراحت خواهم شد. برای همین منصرف شدم.
خواستم اسم وبلاگم را بگذارم " یاوه های یک پیامبر دیوانه"
خودم هم راضی بودم.
ولی فکرش را که کردم ، دیدم اگر کسی به من بگوید دزد ، آنوقت بدجوری ناراحت خواهم شد. برای همین منصرف شدم.
کدام یک از اینها درست ترند؟
خدا مرا خرافه پرست نکند؟ و یا اینکه بامید خدا باید از خرافه پرستی دوری کنم.
و اکنون نوبت افشا رازی است که هیچ کس نمیداند جز خودم: در یزد زندگی میکنم.
برای اینکه از دنیای اینترنت دور نمانم ، برای خودم این فضا را محفوظ نگه میدارم. با اینحال قصد دارم اکثر مطالب این سایت را حذف کنم و برای خود تولدی دوباره داشته باشم. لازم است. به پای عقایدم هستم و جوابگوی هر سئوالی که داشته باشید از آن حیث. اگر فرا افکنی نباشد ، فکر میکنم دخالت عده ای و یا چند عده با قصد منفی باعث شد که رشته از دستم خارج شود و بعد هم به انحراف لج بازی و قرقرهای کودکانه تبدیل شود؛ از این حیث بایست خود را از آن ورطه نامطلوب جدا کنم پیش از آنکه بخواهم با دغدغه های اخلاقی دیگران مونوس شوم. بیشتر به مسائل شخصی خواهم پرداخت و اینکه من در حکم یک فرد واحد با دغدغه های زندگی روزانه ام چگونه مواجه میشوم و یا چگونه بهتر است مواجه شوم؟ ؛ سی و چهار سال سن دارم و هنوز مسیر زندگی ام را با مساعدت بیشمار زمینه ها و شرایط اجتماعی کشورم ، انتخاب نکرده ام. در هر زمینه ای (از زندگی) آجرها را باید ردیف به ردیف با یک ملات معتبر روی هم گذاشت تا اطمینان و اعتماد جای خودش را به شک و وقت گذرانی بیهوده ندهد.
باشد که لطف خدا همچون گذشته همراهم باشد. و بلکه افزون تر از آن.
این فرمول نشان میدهد که در مقابل یک ذره ناچیز از ماده ، چه دنیایی از انرژی وجود دارد. اگر شما هم مثل من انرژی را غیر ماده تصور کنید ، آنوقت متوجه میشوید که یکی از دلایلی که من به وجود خدا اعتقاد دارم چیست. مقدار ماده و انرژی در جهان ثابت است و این دو فقط به یکدیگر تبدیل میشوند. مقداری لایتناهی انرژی در جهان وجود دارد و همین انرژی ، همان دنیای غیر مادی ای است که بعضی وقتها ما برای تصور آن از تصاویر این جهانی استفاده میکنیم که به نظر من کار اشتباهی است ولی برای عامه شاید نه.و البته دانشمندان برای تصویر آن به ابعادی فراتر از بعد چهارم توسل می جویند.
شاید بتوان ماده را مظهر شیطان و انرژی را مظهر خدا دانست. نمیدانم. در آئین زرتشت ماده مظهر شیطان و ماورائ ماده مظهر نیکی است. شاید هم در مکتب ذروان بود. آنوقت آن خدای اعلی در ماورا ماده و انرژی یعنی بدی و نیکی قرار میگیرد. (این فکر کنم از قانون الواحد باشد که احتمالا نزدیک میشود به بودیسم) بهر حال انرژی برای من مظهر دنیای ورائ ماده ( و نه ورای فیزیک ) است و این چیزی است که از طریق آن میتوانم لااقل متوجه باشم که ورای ماده هم چیزی هست و به آن پناه برم. و برای دریافت بیشتر آن به طبیعت رجوع میکنم.
فراموش نکنیم که خدا برای بشر یک نیاز روانی است و نه یک افسانه ذهنی. همانطور که ماده مخدر برای یک معتاد برآورنده یک نیاز روانی است و نه یک ماده که براثر رفیق بد و یا زغال خوب ، گریبانگیر آدم شود. همانطور که آب برای بشر یک نیاز است و نه یک چیز بدرد نخور که بر اثر تکرار به آن عادت کرده ایم ( و فی الواقع خود نمیدانیم که برای چه از آن استفاده میکنیم).
نهایتا اینکه هر چیزی که نیاز ما را برآورده میکند ، میتواند صورت خوب و صورت بدی داشته باشد. صورت خوبش را صورت خدایی میگوییم و صورت بدش را صورت شیطانی. باشد که با خرَدمان فریب شیطان را نخوریم.
شعری بود که از کتابی دور افتاده از پستوهای خانه ای قدیمی یافتمش . سالها پیش ؛ یعنی بیش از 25 سال پیش ... گمش کرده بودم. تا اینکه در Pishgo.wordpress.com پیدا شد. با تشکر از این وبلاگ.
این رفیق ما ، خیلی به من اظهار ِ ارادت کرده ؛ من هم شعرش رو دزدیدم. راستش اونقدر شعر ِ طربناکی بود که حیفم اومد ندزدمش . البته شعر از فریدن مشیری ست ؛ ولی از وبلاگ ِ رفیقمون دزدیدم: www.mozdalefe.blogfa.com
مدتی بود که نماز خواندن برایم چندان تعریفی نداشت. اغلب در نماز تمرکزم را از دست میدادم و حواسم میرفت توی چیزهای دیگر. حواسپرتی مسخره ای بود. و درست بشو هم نبود. منتها امروز قبل از نماز خواندن کمی تمرکز کردم. ( یعنی به حالت لوتوس – چهارزانو- نشستم ، نگاه انداختم به نقطه ای و به هیچ چیز فکر نکردم.) نتیجه اینکه دیدم در نماز کمتر حواسم پرت میشود. فکر میکنم تجربه خوبی باشد.
نمی دانم چرا سال نو را بجای حافظ و ... به سراغ شاملو میروم؟ جدای از همه ژست ها که بعضی را دچار شاملو می کند / جادوی کلام ِ شعر شاملو / در مخیله من / دست نایافتنی است.
اشتباه نکنید ، کار من دزدی نیست. کار بنده فقط برداشتن لقمه است ؛ آنهم از نوع بزرگتر از دهان. چونکه اگر از من بپرسید " خوب دیگه چی ؟" ساکت میشوم ، و کمی هم بور ؛ و خیلی زود جیم میشوم. برای همین وقتی میبینید سوژه ای به اندازه کتاب ِ نانوشته ، برداشته ام و فقط یک صفحه راجع به آن حرف میزنم و زود صفحه را میبندم ؛ هرگز از من نپرسید : خوب ، دیگه چی؟